گروه کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس: «باغ کیانوش» یکی از شناختهشدهترین آثار علیاصغر عزتیپاک در حوزه ادبیات نوجوان است؛ رمانی که سالها پس از انتشار، با اقتباس سینمایی دوباره مورد توجه قرار گرفت و مخاطبان تازهای پیدا کرد. عزتیپاک در این سالها علاوه بر داستاننویسی برای نوجوانان، درباره نسبت ادبیات و واقعیت، زبان داستان و اهمیت قصهگویی نیز دیدگاههای خود را مطرح کرده است.
به بهانه برگزاری نشست نقد و بررسی رمان «باغ کیانوش» در باشگاه کتابخوانی خبرگزاری فارس، با علیاصغر عزتیپاک، نویسنده این اثر، به گفتوگو نشستیم؛ گفتوگویی درباره چگونگی شکلگیری «باغ کیانوش»، ویژگیهای داستان نوجوان، زبان و ریتم روایت، تفاوتهای کتاب و فیلم و اینکه یک اثر ادبی در مسیر اقتباس سینمایی تا چه اندازه باید به ریشههای خود وفادار بماند.
فارس: در رمان نوجوان، نویسنده چقدر باید با نسل نوجوان و دغدغههای آن ارتباط داشته باشد؟
عزتیپاک: نویسندهها که در خلأ نمینویسند. در جامعه زندگی میکنند، مسائل را میبینند، از آنها الهام میگیرند و بعد میروند سراغ خلق داستان. طبیعتاً نویسنده حواسش هست داستانی که خلق میکند قرار است با چه نوجوانی ارتباط برقرار کند.
اما مسئله اصلی، به نظرم، این نیست که نویسنده دائماً خودش را با نوجوان تطبیق بدهد. مسئله در گفتن یک قصه گرم و پُرافتوخیز است. هر نویسندهای که با توجه به سنوسال مخاطبش، قصهای گرم و پُرافتوخیز با زبانی متناسب با آن فضا بگوید، مورد استقبال قرار میگیرد.
گاهی میبینیم نوجوانهای زیادی رمان بزرگسال میخوانند. چرا؟ چون آن داستان گرم روایت شده، پُرافتوخیز است و داستان دارد.
در حوزه نوجوان گاهی میگویند زبان باید تقریباً همان زبان بزرگسال باشد، چون نوجوان ۱۶، ۱۷ یا ۱۸ ساله دیگر زبان را میشناسد و اگر هم واژهای را نداند، امروز میتواند معنایش را پیدا کند.
بنابراین من از این بحثها عبور میکنم و به قصه میرسم. فکر میکنم ما باید قصه خوب بگوییم. قصه خوب از همه اینها مهمتر است.
فارس: به نظر شما یکی از مشکلات داستاننویسی نوجوان در ایران چیست؟
عزتیپاک: ما یکجوری در ایران تربیت شدهایم که در نوشتن بیشتر سعی میکنیم قوس بزنیم و برویم به اعماق و آنجا برای خودمان مکثی داشته باشیم؛ در حالی که شناگر جرفهای و ماهر بیشتر روی آب شنا میکند و سعی میکند حرکتش سریعتر باشد. داستانهای ما هم، بهخصوص در مکتبی که من در آن تربیت شدهام، این ویژگی حرکت در اعماق را دارند. به همین جهت عمدتا ریتم داستان کند میشود.
چیزی که من در آثار ایرانی، بهخصوص داستانهای کودک و نوجوان، در تمام این سالها دیدهام این است که داستانها گاهی خیلی کم پیش میروند و بیشتر عمیق میشوند.
به نظرم سلیقه نویسندگان ایرانی همیشه مطابق سلیقه خوانندگان ایرانی نیست. ما خیلی کُند قصه میگوییم، در حالی که خواننده امروز با آثار ترجمهشدهای مواجه است که ریتم متفاوتی دارند.
فارس: اگر بخواهیم نگاهی به روند شکلگیری ادبیات کودک و نوجوان در ایران داشته باشیم، این مسیر را چطور ارزیابی میکنید؟
عزتیپاک: به نظرم در دهه ۵۰ هنوز ادبیات کودک و نوجوان به معنای امروزیاش را نداشتیم. آثاری مثل «قصههای خوب برای بچههای خوب» وجود داشت که چنانکه باید مناسب نوجوان نیستند.
در دهه ۶۰، به نظرم موفقترین چهره ما هوشنگ مرادی کرمانی است؛ کرمانی داستاننویسی نوجوان را در ایران متحول کرد.
مثلاً صمد بهرنگی را من صرفاً نویسنده کودک و نوجوان به معنی شناختهشدهاش نمیدانم. او نویسندهای با یک ایدئولوژی خاص بود و مرامی مینوشت، اما مرادی کرمانی میآید برای بچهها، از بچهها و با هدف سرگرمی قصه میگوید و در کنار آن شخصیت میسازد. این به نظرم اتفاق خوبی بود.
در دهههای ۷۰ و ۸۰ دیگر اما ما صاحب داستان نوجوان شدیم و به نظرم امید به پیشرفت در این بخش از داستاننویسی ایران زیاد است.
فارس: در مورد زبان در ادبیات کودک و نوجوان هم دیدگاه خاصی دارید. فکر میکنید زبان داستان نوجوان باید چه ویژگیای داشته باشد؟
عزتیپاک: من در دورهای که آموزش میدیدم، بهخصوص در حوزه کودک و نوجوان، این نکته را یاد گرفتهام که بچهها خواهناخواه در حال آشنا شدن با هنجارهای مختلف زندگی هستند؛ از زبان گرفته تا رفتار و حرف زدن. بنابراین باید تا آنجا که ممکن است نمونه درست را به آنها ارائه کرد.
مثلاً به ما میگفتند برای کودک 6 تا ۱۰ ساله با زبان شکسته و نثر شکسته مطلب ننویسید؛ چون کودک در حال آموزش است و باید شکل درست کلمات را بشناسد. متأسفانه این اصل در جریان ادبی چندان جدی گرفته نشد بعدها. از همین رو الان میبینیم که بعضی شکلهای شکستهنویسی و بیمبالاتی حتی به کتابهای درسی هم راه پیدا کرده است.
نکته دیگری که در مکتبی که من در آن کار میکردم مهم بود و همچنان به آن اعتماد دارم، این است که اگر جهان داستان را خوب ساخته باشید، خواننده خودش ناخودآگاه، دیالوگ کتابی شما را در ذهنش به گفتار عامیانه تبدیل میکند.
مثلاً ما یک مکتب داستاننویسی جنوب داریم. گاهی نویسندههای ما در این اقلیم با سه-چهار دیالوگ اولیه، ما را به فضای اهواز و آبادان پرت میکند، و بعد ما دیگر تمام گفتوگوها را در همان حال و هوا میخوانیم؛ حتی اگر کاملا به زبان معیار نوشته شده باشند. آثار احمد محمود از این جنسند. در آثار بعضی نویسندگان افغانستان هم همین اتفاق میافتد؛ نویسنده تا یک جایی شما را با زبان و فضا راهنمایی میکند و بعد خودتان وارد جهان آن زبان میشوید.
من هم عمداً تلاش میکنم شکسته ننویسم. امروز بچهها به اندازه کافی با این زبان بیقانون و قاعده در فضای مجازی مواجه هستند. بدیهی است که اگر بخواهم همان زبان را وارد داستان کنم، به نظرم ادبیات کارکرد خودش را از دست میدهد.
ادبیات یک قالب مستقل، سازنده و آفرینشگر است و حافظ سنتها، فرهنگها و هویتهاست. ادبیات باید کار خودش را بکند و ساز خودش را بزند. اگر من بخواهم کتاب را بگذارم کنار اینستاگرام، هم باعث بیاعتمادی به کتاب شدهام و هم انتظاری را که مخاطب از کتاب به عنوان قالبی قابل اعتماد دارد، از بین بردهام.
مخاطب وقتی سراغ کتاب میآید، ناخودآگاه فکر میکند با یک امر فاخر مواجه است؛ انتظار دارد زبان و شخصیتها جدی و بهقاعده باشند. این انتظار با انتظاری که هم او از فضای مجازی دارد متفاوت است. کتاب در ذهن همه ما با شاهنامه و نظامی تعریف میشود؛ و جایگاه متفاوتی دارد.
فارس: برسیم به «باغ کیانوش». ایده این رمان از کجا شکل گرفت؟
عزتیپاک: من داستاننویسم و طبیعتاً برای اینکه روایتی شکل بدهم و قصه بگویم، سراغ توشههایی میروم که از زندگی شخصیام دارم؛ یعنی سراغ تجربههای خودم. این تجربه هم طبعا از زندگیام میآید؛ اما خب من قبل از نوشتن باغ کیانوش آن را خیلی نصفهنیمه داشتم. سال 1388 جریانی در کانون راه افتاد که قرار شد رمان بنویسیم، و از ما خواستند طرح بیاوریم. من هم که تازه نوشتن را شروع کرده بودم، و به نحوی تازه متوجه اهمیت تجاربم شده بودم که بخشی از خاطرات مردم کشورم بود، احساس کردم این قصه هنوز ناگفته مانده است. و در همین روند، قصه خودش بر من تحمیل شد؛ احساس کردم چیزی در ذهنم شکل گرفته که باید گفته شود.
البته کلیت داستان کاملاً ساختگی است، اما ریشههایش در واقعیت قرار دارد. من در کودکی در یک عروسی بودم، اوایل دهه شصت سده گذشته، که هواپیمایی سقوط کرد و ماجرایی بر مردم روستا رفت که حقیقتش هیچ از چند و چونش مطلع نیستم. مردم فراموشش کرده بوند و صرفا شکلی مبهم از آن واقعه در ذهنها بود هنگام نوشتن باغ کیانوش. پس خودم ماجراها را ساختم، اما ریشه قصه از همانجا آمد.
فارس: وقتی «باغ کیانوش» را مینوشتید، به این فکر میکردید که روزی از آن اقتباس سینمایی شود؟
عزتیپاک: وقتی «باغ کیانوش» را مینوشتم آنقدر درگیر خلق داستان بودم که اصلاً چیز دیگری نمیتوانست به ذهنم خطور کند. مسئله اصلی من خلق خود داستان بود.
البته اساساً ذهن تصویری دارم و با تصویر خیلی کیف میکنم. اگر رمانی بخوانم که تصویر زیادی داشته باشد، هیچوقت فراموشش نمیکنم. حتی در امور روزمره، اگر ۵۰ سال پیش جایی رفته باشم، بهسادگی امروز هم میتوانم آنجا را پیدا کنم.
به همین دلیل وقتی «باغ کیانوش» را مینوشتم، خودم تصویر میدیدم و با خودم میگفتم همینها را منتقل کن، و دیدنی کن؛ و سعیم بر بازنماییشان در متن بود.
فارس: حالا که «باغ کیانوش» به فیلم تبدیل شده، مهمترین تفاوت تصویری که شما در کتاب ساختهاید با آن چیزی که در فیلم میبینیم چیست؟
عزتیپاک: اول باید بگویم که اینها دو قالب متفاوت هستند و طبیعتاً یک داستان در فضاهای متفاوت، متفاوت رفتار میکند. هر فضتیی اقتضائات خودش را دارد. مثلا وقتی من کتاب را مینوشتم، داستانی وجود نداشت و داشتم آن را از صفر خلق میکردم. اما در اقتباس، فیلمساز مواد مهمی در اختیار داشته و میتوانسته با آنها کارهای تازهتری انجام دهد. به نظرم اقتباس چنین مرحلهای است.
تفاوت اصلی اما به نظرم در تمرکز است؛ تمرکز من داخل باغ است و فکر میکنم اتفاقهایی که در داخل باغ میافتند واجد معنای ادبی هستند. اما نویسنده فیلمنامه تمرکز را از باغ برداشته و بیشتر روی روستا گذاشته است. فیلم رفتوآمدهای کوتاهی به باغ دارد، اما دوربین بیشتر روی روستا، وقایع و شخصیتهای آن متمرکز است. طبعاً وقتی این اتفاق میافتد، اصول حاکم بر صحنه هم تغییر میکند. من بیشتر به عناصر طبیعی توجه داشتم و نویسنده فیلمنامه توجه عمیقتری به حوادث داشته است.
فارس: با وجود این تفاوتها، از نتیجه اقتباس راضی هستید؟
عزتیپاک: من نمیدانم رضایت من به عنوان نویسنده برای کسی از عوامل فیلم مهم است یا نه، اما مخاطب فیلم با یک محصول متفاوت مواجه است و درباره همان محصول قضاوت میکند. پس نگاه چندانی به خرسندی یا ناخرسندی من ندارد. من به عنوان نویسنده فقظ خوشحالم که قصهام بازتر و گستردهتر شده، اگرچه از برخی رویکردهای فیلم راضی نیستم و فکر میکنم کمی از سویه اصلی کتاب فاصله گرفته است. اما به هر حال این کار نویسنده فیلمنامه است و او باید درباره آن پاسخگو باشد.
همینجا این نکته را هم بگویم که شخصاً موضعی علیه اقتباس ندارم. وقتی کارگردانی سراغ کاری میآید و میگوید حرف تو خوب است و من هم فکرهایی دارم که میخواهم در این بستر بگویم، طبیعی است که چند واقعه و چند شخصیت اضافه کند و داستان متحول شود. در این صورت اثر مشترک شده است؛ من قبلاً به تنهایی صاحب اثر بودم و حالا دو صاحب و دو سلیقه در آن حضور دارند. پس امکان حضور ماجراها، شخصیتها و مفاهیم جدید پیدا میشود. مثلا داستان من در فیلم گستردهتر شد. آدمهای بیشتری وارد آن شدند، روستا شلوغتر شد و جهان داستان بزرگتر شد. در کتاب آدمهای زیادی در روستا نبودند و دخترها هم حضور نداشتند. فیلم این جهان را تکثیر کرد.
من از این اتفاق استقبال میکنم، چون معتقدم داستانها بزرگ میشوند؛ مثل آدمها و مثل فرهنگ که گسترش پیدا میکنند. اگرچه معتقدم برخی ظرافتهای ادبی که قرار بود از ادبیات به سینما منتقل شود، در این مورد اتفاق نیفتاده است. به تعبیر خودم، «کار ادبی دیده نشده، اما ماجرا دیده شده است.»
فارس: مشخصاً چه ظرافتی را در فیلم میبینید که در کتاب وجود داشت اما در فیلمنامه به آن توجه نشده بود؟
عزتیپاک: مثلاً وقتی درباره باغ حرف میزنیم، خود باغ باید وسوسهکننده باشد. باغ چیست؟ میوه دارد. چیزی در ذات باغ وجود دارد که بچهها را وسوسه میکند و باعث میشود بخواهند وارد آن شوند.
اما در فیلم از بیرون چیزی به آن اضافه شده؛ مثلاً در باغ موز گذاشتهاند تا باغ وسوسهکننده شود. به نظرم این نکته ظریفی است. داستان باید در طول زمان به این سؤال جواب بدهد که چرا باغ وسوسهکننده است. اگر قرار بود بر دزدی موز یا میوه بود صرفا، میشد جایی غیر از باغ هم باشد. اینجور نکات و ظرافتها در فیلمنامه به نظرم دیده نشده است.
سؤال: فکر میکنید نویسنده اثر اصلی چقدر باید در روند اقتباس حضور داشته باشد؟
عزتیپاک: به هماهنگی میان نویسنده فیلمنامه و نویسنده داستان اعتقاد دارم. وقتی کار اقتباس پیش میآید، بهتر است با نویسنده، بر فرض حیات داشتنش، گفتوگو شود تا ظرفیتهای موجود در اثر دستکم شناخته شوند؛ نه اینکه حتماً همه آنها در اقتباس استفاده شوند.
در مورد «باغ کیانوش» یا هر اثر دیگری، باید بین نویسنده و فیلمنامهنویس یا فیلمساز ارتباطی وجود داشته باشد؛ این ارتباط میتواند در مرحله پیشتولید یا حتی تولید شکل بگیرد. درست است که نویسنده کارش را انجام داده و رفته، اما وقتی یک اثر ادبی میخواهد از یک قالب و قاب وارد قاب دیگری شود، طبیعتاً جوهر اثر باید حفظ و منتقل شود.
این را که چه چیزی جوهر اثر است و چه چیزی نیست، چه چیزی ذات اثر و چه چیزی عَرَضِ آن است، نویسنده میداند. مثلاً او میتواند در گفتوگو با کارگردان یا فیلمنامهنویس بگوید یکی از دلایلی که این اثر مورد توجه قرار گرفته، این نکات بوده است. اگر این نکات شناخته شوند، فیلمنامه آگاهانهتر نوشته میشود و احتمال اینکه اصولی که در ناخودآگاه مخاطب اثر گذاشته و او را جذب کتاب کردهاند نادیده گرفته شوند، کمتر خواهد بود.
فارس: پس به وفاداری به اصل کتاب در اقتباس اعتقاد دارید؟ آیا فیلم باید عیناً مطابق کتاب باشد؟
عزتیپاک: به نظرم مورد به مورد فرق میکند. یک وقت شما از یک اثر کلاسیک و مهم حرف میزنید که مخاطبان وفاداری دارد. کارگردان هم به همان مخاطب میگوید این اثر مهمی را که دوست داری تبدیل به فیلم کردهام و بیا نسخه فیلمش را ببین. مخاطب هم وارد سینما میشود تا با همان کتابی که میشناخته مواجه شود. اینجا به نظر میرسد کارگردان، چون از نام نویسنده و عنوان اثر برای جذب مخاطب استفاده میکند، باید وفادارتر باشد. گاهی هم کارگردان سراغ اثری کمترشناختهشده میرود، چون ظرفیتهایی را در آن میبیند و فکر میکند بخشی از حرفهای خودش را هم میتواند روی آن سوار کند. در اینجا میتواند تغییرات بیشتری بدهد.
اما در مجموع فکر میکنم وقتی گفته میشود این فیلم با نگاه به فلان کتاب ساخته شده، باید به گوهر و قلب آن اثر وفادار بماند. اگر قرار است هیچ نسبتی با کتاب نداشته باشد، بهتر است سراغ موضوع دیگری بروند یا اصلاً نام کتاب را نیاورند.
من قبلاً هم چنین تجربهای داشتم. یکی از کارگردانها که اهل کردستان بود، از روی یکی از کتابهای قبلی من فیلمنامهای نوشته بود و برایم فرستاد. خواندم و دیدم تقریباً هیچ نسبتی با کار من ندارد. به او گفتم این فیلمنامه توست؛ کجایش کار من و داستان من است؟ گفتم آن را با نام خودت بساز. تو از این کتاب الهام گرفتهای و این یک اتفاق طبیعی در عرصه فرهنگ و هنر است.
فارس: با وجود گنجینه ادبی ایران، چرا سینمای ما کمتر سراغ اقتباس ادبی میرود؟
عزتیپاک: عوامل مختلفی در این موضوع دخیل هستند. با وجود همه حرفهایی که زده میشود، اقتباسهای مهمی در سینمای ما اتفاق افتاده؛ هم از آثار ایرانی اقتباسهای موفقی داشتهایم و هم فیلمسازان ایرانی از آثار خارجی اقتباسهای خوبی کردهاند.
اگر چه که گنجینه ادبی جهان متعلق به همه انسانهاست، اما به نظرم هنرمند بهتر است در جغرافیای فرهنگی خودش و درباره مردم خودش حرف بزند. و بخشی از حرف مردم هم در آثار نویسندگانشان وجود دارد. به نظر من یکی از دلایل این کمتوجهی را باید در سالهای اولیه شکلگیری سینما در ایران جستوجو کرد.
کسانی که آن زمان سینما را شکل میدادند، آن را یک راه تازه و خودبنیاد میدیدند؛ یعنی فیلمنامه در جهان سینما نوشته شود و همانجا به تصویر تبدیل شود. شاید یکی از دلایل این باشد که آن زمان سینما قرار نبود از انبان ادبی ایران استفاده کند و آن را به یک هنر بهروز تبدیل کند. چون زبان تازه بود و آمده بود که قصههای تازه بگوید.
یک دلیل دیگر هم این است که - البته این حرف مطلق نیست- بعضی دوستان سینمایی بیشتر فیلم میبینند تا فیلم بسازند، در حالی که کتاب پایه هنر قصهگویی است در تمام قالبها. اگر دوومیدانی را پایه همه ورزشها بدانیم، داستان مکتوب هم چنین جایگاهی در قالبهای قصهگویی دارد.
یک فیلمنامهنویس باید با رمان مشهور محشور باشد و یک کارگردان هم باید با رمان محشور باشد. اساسا انسان در معنای اصیلش، در رمان و شعر و کتاب خودش را نشان داده است. اگر میراث چند هزار ساله ادبی دنیا را بررسی کنید، یکی از مهمترین جاهایی که انسان با تمام ویژگیهایش چهره نشان داده، داستانهای مکتوب است. بنابراین اگر سینما میخواهد از انسان حرف بزند، کارگردان و فیلمنامهنویس باید در این آینه نگاه کند و انسان را ببیند.
فارس: پس شما با تغییر و گسترش یک اثر در اقتباس موافقید؟
عزتیپاک: من اصلاً مخالف دستکاری نیستم. داستان وقتی گسترش پیدا میکند، اتفاقاً به نفع داستان و فرهنگ است. مثلاً «شازده کوچولو» یا «پینوکیو» را ببینید؛ چندین نسخه از آنها ساخته شده، در فیلم و تئاتر و هنرهای مختلف بازآفرینی شدهاند؛ هر کدام یک جورند، و هر نسخه یک رویکردی دارد و قیافهای. قصه وقتی معروف میشود، در زوایای مختلف فضای فرهنگی نشت میکند و آدمها نسبت به آن به فکر تازهای میرسند.
من اخیراً کاری از نولان درباره «ادیسه» دیدم. انتخابها و تغییرهایی در برخی شخصیتها مثل شخصیت «پاریس» شده بود که حتی انتقادهایی هم علیهش مطرح شد، اما به نظرم کار اقتباس همین است. حالا گیرم که درباره داستانی مثل اُدیسه باید دستبهعصا راه رفت؛ چنان که قبلا گفتم درباره آثار مشهور.
در مقابل، مثلاً «قصههای مجید» مرادی کرمانی خیلی نزدیک به متن ساخته شده است. این تفاوت البته به رویکرد فیلمساز برمیگردد. یک فیلمساز ممکن است آنقدر یک اثر را دوست داشته باشد که بخواهد تقریباً همان را بسازد، و دیگری ممکن است فقط از آن الهام بگیرد، ایدهای را بردارد و از نو به شخصیتها، موضوع و فضا فکر کند.
فارس: با وجود نقدهایی که به فیلم دارید، آیا فکر میکنید ساخت فیلم به «باغ کیانوش» و دیدهشدن کتاب کمک کرد؟
عزتیپاک: بله، این اتفاق افتاد. کتاب قبل از فیلم تعداد قابل توجهی فروش داشت و بعد از فیلم هم تقریباً به همان اندازه و کمی بیشتر فروخت. عدد دقیقش الان در ذهنم نیست. از طرف دیگر، یک جریان تبلیغی هم از سوی کانون روی کتاب اتفاق افتاد و واقعاً کمک زیادی کرد برای معرفی کتاب. شخصاً قدردان همه این زحمات هستم، و امیدوارم برای داستانهای بیشتری این اتفاق بیفتد. ما مردم قصهگو و قصهپردازی هستیم. من به این ارزش ایمان دارم. ایرانیان همیشه قصههاشان را گفتهاند و خوب هم گفتهاند. این دوره مستثنی نیست. فقط مقداری کملطفی هست در این زمینه در میان خودمان. سینمای ایران یکی از افتخارات بزرگ ماست. باید قدرش را بدانیم و تئاترمان و ... دیگر چیزها. به هرحال... در این مورد خاص من شخصاً خیلی با فیلم ارتباط نگرفتم، اما فیلم اثرش روی کتاب و فضای فرهنگی گذاشت. اتفاق خیلی خوبی بود.
فارس: اگر یک اقتباس سینمایی خوب باشد، آیا میتواند مردم را دوباره به سمت کتاب اصلی برگرداند؟
عزتیپاک: من از این سؤال استفاده میکنم و میگویم اگر مخاطب سینما از داستانی که اقتباس شده خوشش آمد، بهتر است برود کتاب را هم بخواند؛ چرا که قطعاً در آنجا با نسخه مختص خودش از داستانی که تماشا کرده، مواجه خواهد شد. هر داستانی وقتی اقتباس میشود، به صورتی درمیآید که آن کارگردان تصورش کرده؛ یعنی که مطابق چیزی است که کارگردان از آن فضا دیده است.
اما ادبیات با سینما یک تفاوت اساسی و بنیادین دارد. و این خیلی مهم است، و حیات ادبیات اصلا مرهون همین تفاوت است در روزگار جدید. ببینید وقتی ۲۰۰ یا ۳۰۰ یا هزار نفر وارد سینما میشوند و یک قصه را روی پرده تماشا میکنند، همه دارند یک چیز میبینند؛ یک صورت مشخص از قهرمان داستان، و یک فضای ارائه شده توسط دوربین و بازیگرها و صحنهآراها و ... اما اگر همین هزار نفر هر یک جداگانه بروند یک رمان را بخوانند، مثلا همین رمانی که از منظر کارگردانی خاص روی پرده آمد، آن وقت تفاوت این دو گونه هنری را با تمام وجود خواهند دریافت.
اتفاقی که هنگام مطالعه رمان میافتد این است که به عنوان مثال اگر آن رمان قهرمان داشته باشد، آن قهرمان هزار صورت پیدا میکند؛ به تعداد سلایق و علایق و دانش و بینش خوانندههایش. چون هرکسی صورت ویژه مطلوب خودش را از قهرمان تصویر میکند در ذهن، و جهان ویژه خودش را شکل میدهد در نسبت با رمان.
این جذابیت ادبیات و معجزه کلمه است. خواندن به ما اجازه دخالت میدهد؛ در اینجا ما چهره شخصیت را مطابق سلیقه و زیباییشناسی خودمان و با توجه به خاطراتمان میسازیم و فضا را از نو باز میآراییم. بنابراین اگر مخاطب سینما از یک داستان اقتباسی خوشش آمد، بهتر است سراغ کتاب هم برود. حتما لذت بیشتری خواهد برد.
فارس: و نکته پایانی.
عزتیپاک: به عنوان جمعبندی میگویم که کتاب یک چیز است و فیلم یک چیز. هیچکدام جای دیگری را نمیگیرد. شاید فیلمها این ویژگی را داشته باشند که قصه را در یک زمان محدود و حاضر و آماده به مخاطب ارائه کنند، که این حُسن بزرگی است، اما اگر کسی میخواهد با قصهای که دوست دارد زندگی کند و آن را دمبهدم تجربه کند، حتما کتاب گزینه بهتری است.
از طرف دیگر، معمولاً ماجراهایی هم وارد فیلمها میشود که در کتاب نیست و در این صورت میتوان یک نسخه دیگر از همان داستان را دید؛ اگر آن نسخه خوب و برای مخاطب خوشایند باشد، اتفاق خوبی است.










دیدگاه ها